زنهار! بترس از غضب صاحب خانه
بسپار به زودي شتر سبط كنانه
برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه
بنويس به نجاشي اوضاع، شبانه
آگاه كنش از بد اطوار زمانه
وز طير ابابيل يكي بر به نشانه
*
مرغان بساتين را منقار بريدند
اوراق رياحين را طومار دريدند
گاوان شكم‌خواره به گلزار چريدند
گرگان ز پي يوسف بسيار دويدند
تا عاقبت او را سوي بازار كشيدند
ياران بفرختندش و به اغيار فروختند
*
ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم
زان پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم
ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم
اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم
وز پيكرشان ديبهي ديباج گرفتيم
ماييم كه از دريا امواج گرفتيم
*
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم
در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم
چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم
ماييم كه در سوگ و طرب قافيه سنجيم
*
اي مقصد ايجاد! سر از خاك به در كن
وز مزرع دين اين خس و خاشاك به در كن
زين پاك زمين مردم ناپاك به در كن
از كشور جم لشگر ضحاك به در كن
از مغز خرد نشئه ترياك به در كن
اين جوق شغالان را از تاك به در كن
*
افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته
دهقان مصيبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ مي ناب گرفته
وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته
رخسار هنرگونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
*
در پرده نگويم سخن خويش، علي الله
تا چند در اين كوه و در آن دشت و در آن چاه؟
برخيز كه روز شد شب و موقع بي‌گاه
بشتاب، كه دزدان بگرفتند سر راه

پ.ن:
* اين شعري است تلخيص شده از اديب الممالك فراهاني.