دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است.
وقتی یک کبوتر با کلاغها معاشرت میکند، پرهایش سفید میماند اما قلبش سیاه
می شود؛ دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است.
کبوتر من! تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی. تو آزادی که به هر کجا
میخواهی پر بکشی.
کبوتر من! میدانم که شوق سر در آوردن از اسرار این جهان پهناور و مرموز در وجودت بیداد
میکند؛
میدانم که چشمهای خوشگلت از دیدن سیر نمیشود.
میدانم که اهل معاشرتی، خوش مشربی، شوخی، شیرینی و اهل گشت و گذار.
خوب خوب میشناسمت و بیشتر از آن چه فکر کنی، میفهممت.
کبوتر قشنگ من! تو آزادی هر کجا دوست داری برای خودت آشیانه بسازی؛
تو آزادی که آشیانه ات را با هر رنگی که میپسندی، بیارایی.
تو این اختیار را داری که بخواهی یا نخواهی؛
دوست داشته باشی یا نداشته باشی؛
بمانی یا نمانی؛ بخوانی یا نخوانی اما…
کبوتر ناز من! تو میتوانی خدا را بپرستی یا نپرستی؛
تو آزادی که فرشتههای آسمان را به آشیانه ات راه بدهی یا ندهی.
اما کبوتر زیبای من! حواست جمع باشد که اگر با کلاغها معاشرت کنی قلبت سیاه میشود؛
قلبت اگر سیاه شود معنایش این است که «مسخ» شده ای؛ یعنی این که دیگر یک کبوتر
نیستی!