رسیده که روزی کسی خوش کلام به نزد تمام جهان خوش سلام
رسیده که روزی کسی خوش کلام
به نزد تمام جهان خوش سلام
به اکرام در جای بنشسته بود
ز خوی جهولان کمی رسته بود
همی نطق میکرد برای همه*
و ید رقص میداد جای همه
که ناگه یکی آدم بی محل
به وز وز در آمد مثال نحل
کمی راست شد و کمی ماست شد
به هر حالتی کو همی خواست شد
نشد آن جوانک کمی هوشیار
که جانم ز حرکت تو خود بازدار
گرفتش به چشمان سخنران ما
نیامد کمی صبر در او به جا
شد او فاحش بد دهن ، بد صدا
ز هر زهرماری بدادش ندا
که کوری مگر ، تو نبینی سخن؟
و انگار پایین گرفتی تو من!
نی ام من که آرام گیرم به تو
همه جمعیت ، سوی او حمله رو
یکی دیگر آدم ز آن جمعیت
به پا خواست تا حرف آرد نیت
بگفتا که این را که دادی ندا
بباشد نگین و زر تاج ما
بباشد پسر شاه ما را مکان
نیاید بر او خشم در این زمان
چو گفتی که او را بخواهی بزد
زنم روی تو چونکه آنم سزد
به یکباره عالم پراکنده شد
به هرجا کسی پرت و کس رانده شد
همی خورد و زد شد درون نبرد
که آنجا سیه شد ز طوفان گرد
یکی فحش میداد سوی کسی
یکی طعنه میزد به هر ناکسی
یکی چشم داغان ، دگر پا همان
به آخر شد آنجا خرابه مکان
به آخر که اوضاع به پایان رسید
ندایی ز آن سوی میدان رسید
همه چاک چاک و کمی هم خمیر
همه چشم بستند آنسو ، هژیر
یکی پیر دیدند کو خنده کرد
دل آدمان را در آن بنده کرد
بگفتا که ای مرد ناطق زبان
چه شد آن همه دانشت ، این میان؟
ندیدم ببندی تو دانش به کار
همین لحظه میگفتی آن جار جار
چه شد دست علم تو یک ترکه شد؟
به دست همان هرکسی ترکه شد
مگر عقل در حال صحبت نبود؟
چه شد ناگه آن خشم عقلت ربود؟
تو را ای سخندان و ای خوش زبان
چه شد که شدی این همه بد دهان؟
تو دانش شدی پس ابوجهل چیست؟
.... بدان که به جز علم تو جهل نیست!
مگر بخشش از آن عالم نبود؟
پس این دعوی و جنگ عالم چه بود؟
تو را گرد قدرت گرفته ، علیم!
کجا قدرت از علم آید ، کلیم؟
تو گر صاحب علم و دانش بودی
چرا این قدر در هوای خودی؟
ببین حال ، حال حوالی خود
همه دردسر ها ز درد تو بود
بگقتی ، بگفت و بزد ، تو زدی
ببین وضع خود را کنون در بدی!
که علم این همه مال گفتار نیست
وگر هست ، کردار و رفتار چیست؟
ببند آن همه علم را در کمر
ببین که چگونه شود ، پر ثمر
به اول تو را پادشه میکند
به دوم تو را نور مه میکند
بله ، این چنین بود اسرار ما
ببندی تو علمت به رفتار ها