سلام مهربون

دختر پادشاهی خواستگارهای زیادی داشت.

یه روز گفت همه شون رو جمع کنید تا از بین اونها همسرم رو انتخاب کنم.

و دستور داد تا اطاقش رو با کلی چیزای زرق و برق دار پر کنند.

خودش هم لباس ساده ای پوشید و گفت همه رو بیارید توی اطاق من!

و در حالیکه وسط اطاق ایستاده بود گفت :

می خوام خوب خوب هر چیزی که در اطاق من هست رو ببینید و به حافظه بسپارید!

چند دقیقه که گذشت از همه خواست از اطاق بیرون برن و قلم و کاغذی به هر کدوم

داد و گفت هر چه اونجا دیدید رو بنویسید تا من از روی نوشته هاتون همسرم رو انتخاب کنم!

کاغذها جمع شد.

شاهزاده خانم هم اونها رو یکی یکی می خوند و به کناری می گذاشت.

تا اینکه یکی از نوشته ها توجه اونو به خودش جلب کرد.

روی اون برگ نوشته شده بود :

من می دونم که لایق همسری شما نیستم و از امتحان تون سربلند بیرون نیومدم.

ولی می خوام حرف دلم رو بزنم و برم.

راستش من اونقدر محو تماشای شما بودم که چیزی جز شما ندیدم!

دختر پادشاه که به وجد اومده بود ، فریاد کشید و گفت :

همسر ایده آلم همینه!

و با خوشحالی ادامه داد که :

می خواستم ببینم کسی در میان شما هست که فقط من رو ببینه ، یا همه غرق زرق و برق های

دورو برم می شید؟

 

عزیز دلم خیلی وقت ها می تونیم غرق حضور باشیم و محو دیدار و در اوج لذت ، مگه نه؟

خیلی وقت ها می شه سراپا شوق دیدار بود و غرق در شادی و لذت ، مگه نه؟

بیا قدر لحظه های حضور رو بیشتر بدونیم تا لذت دیدار برامون ماندگار بشه.

لحظه های حضور در برابر اون لطیف بزرگ ،خانواده و اطرافیان مون.

حضور در کنار بنده های خوب خدای مهربون.